خاطره ها و ماجراهای ما دونفر.....!!!! (:
سلام به شما بعد از ۱ ماه اومدم میبینید چقدر دلم گرفته چقدر این همه غم تو دلمه و دلم میخواست تو دفتر خاطراتم بنویسم حیف که اونم نمیشه چون ۲ سال پیش یه دفتر خاطرات درست کردمو حرفای دلمو هرشب مینوشتم فکر کنید روزا مامانم میومده حرفایی رو که هرشب مینوشتم میخونده این پستمم فقط یه دردو دله فقط همین !!! برم برم چون فردا امتحان شیمی دارم حوصله ندارم باید درس بخونم هیچ کسی نگفت : روزت مبارک !!! توی روز به این خوبی من انقدر گرفته و ناراحت فعلا" بای ســــــلام خوبید ، خوش میگذره ؟؟؟ گفتم بیام ماجرای هفته پیش رو بنویسم یه آپی کرده باشم خب هفته پیش یعنی یکشنبه همونطورکه منو آقا مهیار قرار گذاشته بودیم ، مهیار گفته بود باید 100% یکشنبه بیایی وگرنه دیگه نه من نه تو !!!! علی : بله بفرمایین ؟؟ خلاصه یه چند لحظه صبر کردم تو این موقع منم به مهیار زنگ میزدم برنمیداشت و اشغال بود خلاصه ساعت 12:10 شده بود ... معلوم نبود مهیار چی شده ... دوباره زنگ زدم بهش برنمیداشت دیگه کاملا" قاطی کرده بودم علی: بله ؟؟ من : زنگ زدی به خونشون ؟ من واقعا" نمیدونم چه آدمایی پیدا میشن !! خلاصه این از ماجرای این دوروز که برای هفته ی پیش بود ماجرای فرداش که سه شنبه باشه که کاملا " اکشنه درضمن ببخشید یکم دیر آپ میکنم خب دوباره اومدم با یه آپه تازه ... این دفعه میخوام داشتم میگفتم سه شنبه ای من صبحش با مامانم رفتم پاساژه "اندیشه " خلاصه از شدته گرسنگی از خواب بلند شدم دیدم ساعت 4 بعداز ظهره دیدم میز هنوز جمع نشده گفتـــــــم مـــــامـــــان!! تاحالا انقدر خرید نکرده بودم .... ســـــــــــــــــ ـ ـ ـــ ــ ــ ـــلام به شما دوستای خوبم ترخدا ببخشید آپ نمیکردم چون این کامپیوتره خراب شده بود بازم میگم ببخشید خب بگذریم من که دوباره برگشتم !! بچه ها مهیار پنجشنبه رفتش شمال و شنبه برمیگرده قبلشم یعنی چهار شنبه جاتون خالی باهم دیگه دعوا کردیم البته آنچنان جدی نبود یکم بحثمون شد ولی تندی بعدش آشتی کردیم آخـــــی مهیاره بیچاره !! میدونید چرا چون نتایج کنکوره سراسری رو که اعلام کردن رتبش شده 20000 (بیست هزار ) حالا خوبیش اینه بیچاره مجاز شده (: خب شما تابستونتو چیکار میکنید یه سوال !!! حالا بگذریم من میخوام موهامو کوتاه کنم مهیار گفته نه !!!!!!! گفتش اگر موهاتو کوتاه کنی نه من نه تو !!!!! منم فقط جلوی موهامو کوتاه کردم یه ســــــــــــــــــوال واقعا" مردا و پسر ها چرا از موی بلنده زنها و دخترها خوششون میاد من که نمیدونم ؟؟؟؟ حتما" جواب بدین فعلا" بای تا های ســــــــــــلام ببخشيد يه مدت اصلاگ آپ نميكردم ولي توي اين مدت جابه همتونو كه ميدادم !!! (؛ خب حالا بگذريم اين يك هفته رو كه خوب تعطيل كردن از اون اولش معلوم بود برای 18 تير اينكارو كردن كه كسی بيرون نره حالا براتون يه ماجراي توپ تعريف كنم راجع به همين 18 تير !!! ؟؟؟؟ بقیه در ادامه مطلب منتظرتونم ســــــلام اول از همه يه معرفي بكنم چون دارم به عنوان اولين پست تو وبلاگ مينويسم !! من مليكا 16 سالمه رشتمم رياضي- فيزيك هست مهر كه بشه ميرم سوم ..و مهيار هم 19 سالشه و پيش دانشگاهيه ۳ روز ديگه كنكور داره (براش دعا كنيد قبول بشه اينم از معرفی ... خب ما دونفر باهم دوست هستيم يعني يه 1 ماهی ميشه ... من ميخوام خاطراتمونو اينجا بنويسم حوصله ندارم بشينم از اوله دوستيمون شروع كنم بنويسم ولي شايد بعدا" بنويسم خب بذارين يكم از خودم بگم 1 ماه ديگه تولدمه يعنی2 مرداد (؛ تو وبلاگه خودم جشن ميگيرم پارسال كه 132 نظر دادن و تبريك گفتن امسال ببينم دوستان چيكار ميكنن !! ؟؟؟ آدرسه وبلاگه خودم توي پيوندهای روزانه هستش خوشحال ميشم بيايين و از وبم ديدن كنين راستش الان كه نميدونم چي بگم !! يعني بهتره بگم نميدونم از كجا شروع كنم بگم ولي اگر دفعه ی بعدی كه خواستم بنويسم يكی از خاطراتمونو كه ماله اين 1 ماهه هست رو مينويسم من قراره تمام خاطره هاي بعديمو همشو بنويسم براي همين اينو گفتم ..(؛ راستي الان كه داشتم ميرفتم كتابخونه ( چسبيده به كتاب خونه مسجده ) ديدم از مسجد يك عالمه بسيجی با باتون و كلاه به سر ولي خدايی خيلي خيابونا بد شده محله ما هم دسته كمی از ميدونه جنگ پيدا نكرده آخه چند روز پيشا يه دختره 27 ساله رو كشتن !! طفلك با استادش اومده بود بيرون ببينه چه خبره كه مأمره يه تير زده تو قفسه ی سينش يعني دقيقا" پشته خونه ی ما تو خيابون خسروی كشتنش ... آخـــــــی ): تو ماهواره صد بار پخش كردن .... خداكنه هرچه زودتر اين آشوبا و اتفاقا تموم بشه ...... دوستتون دارم فعلا" من برم بخوابم
به خدا از وقتی این مدرسه ها باز شده انقدر درس دارم که اصلا" نمیتونم بیام سراغه کامپیوتر
چه برسه بیام اینترنت واقعا" تابستونه امسال برای من خیلی بد گذشت چون اصلا" مسافرت نرفتیم و فقط اونم اوله تابستون رفتیم پارکه ملت از اون موقعه تا حالا هنوز هیج جای تفریحی و گردشی نرفتیم
دلم میخواد گریه کنم آخه چرا هیچ تفریحی ندارم همینجوریش که هیچی کلاس نمیرمو فقط میرم مدرسه مامانم بهم شک داره دیگه خسته شدم یعنی واقعا" دیگه نمیتونم تحمل کنم
آخه شماها خودتون خسته نمیشید انقدر تحت میکروسکوپه مامانتون باشید هر کارتونو یه تعبیری کنه !!!! بخدا اصلا " انگار نه انگار که منم دلم شادی میخواد
میدونید اصلا" دلم به هیچ چیزی خوش نیست یعنی کاملا" معلومه که افسرده شدم نسبت به همه چیز حتی خودم بی تفاوت شدم نسبت به هیچی هیچ احساسی ندارم
هی روزگار چقدر دلم گرفته !!!!
دلمیه شادیه بزرگ میخواد که حتی اندازه نداشته باشه دلم میخواد خیلی خوشحال بشم 
منم خیلی ناراحتم یعنی من همشه باید حرفای دلمو تو خودم بریزم !!!! دیگه این حرفا داره خفم میکنه خدارو شکر که اینترنت هست و یه جایی هست که آدم بتونه حرفای دلشو بنویسه
راستشو بخواید اگه مامانم بفهمه که به بابام میاد میگه هو بابامم میاد تو اینترنت فیا خالدونه همه چیزو در میاره
الانم که دارم مینویسم مادر گرامی خونه نیستن
وااااااااااااااای خدا چقدر شوخی شوخی حرف زدما
خلاصه بازم بگم شرمنده همتونم که دیر به دیر جوابه همتونو میدم ولی روحیم واقعا" خرابه حوصله ندارم ![]()




عرضم به حضور گلتون من یک شنبه صبح اومدم خیابون که به مهیار زنگ بزنم و باهم ، هم بیرون اومده باشیم و هم از طرفی کتابای مدرسمو بگیرم
....خلاصه من ساعت 20 دقیقه به 12 ظهر بود بهش زنگ میزدم بر نمیداشت ..!!
من زنگ بزن اون برنمیداشت ساعت شده بود 12 دقیقا" 20 بود داشتم از تلفن عمومی بهش زنگ میزدم انگشتم درد گرفت انقدر قاطی کرده بودم
...سریع یادم افتاد به دوسته جون جونیش که " علی " هست زنگ بزنم
یه کاری کنه بلافاصله زنگیدم به علی ، راستی بچه ها علی تو پسته قبلی همین چندروز پیش اومده نظر داده اسمشم گذاشته (علی گرگی ) !!!
حالا گرگی ؟؟؟ نمیدونم چرا !!! داشتم میگفتم زنگ زدم به علی ... بعد از چندتا بوق برداشت ...![]()
من : سلام خوبی شناختی ؟؟
علی :هااا آ آ آآ آهان بله بله شناختم خوبید شما ؟؟
من: خوبم ، ممنون ازمهیار خبر نداری ؟؟
علی : چطور مگه ؟؟
من: آخه هرچی زنگ میزنم به گوشیش بر نمیداره !!
میشه بهش زنگ بزنی ..؟؟
علی : باشه باشه الان بهش زنگ میزنم خداحافظ .
من : فقط یه چیزی... بهش بگو من سره شیرینی فروشیه کاخ منتظرشم ...
علی : باشه فعلا" .
علی داشت زنگ میزد ...
خلاصه دوباره به علی زنگیدم ... علی: بله ؟؟
من: چی شد ؟ ؟؟
علی : برنمیداره ..
من : به خونشون زنگ بزن ... علی: باشه .
زنگیدم به علی ...
علی: آره مامانش برداشت گفت مهیار خوابیده
یعنی اینو که گفت من یعنی اگه مهیار دمه دستم بود هرچی میدید با چشمه خودش میدید
قاطی کردم به علی گفتم : چی گفتی؟؟؟ خوابیده !!!!!
علی خندید گفت : آره دیگه خوابیده ..
من : دوباره زنگ بزن به خونشون به مامانش بگو یه کاره واجبه لطفا" بیدارش کنید
.. علی: باشه باشه
..... خلاصه بعد از 2 دقیقه زنگیدم به علی گفتم چی شد گفت ؟؟
علی هم گفت الان داره بهم زنگ میزنه خلاصه من زنگ زدم به مهیار گفتم بدو بیا اونم یه 15 دقیق بعد اومد .
.. یعنی من از ساعت 20 دقیقه به 12 منتظر بودم تا ساعت 12:20 یعنی 40 دقیقه منتظره این آقا بودم
خلاصه وقتی اومد باهمدیگه رفتیم کتابای امسالو بگیریم بعد داشتیم برمیگشتیم همینجوری انگار نه انگار خیابونه کتابه حسابانو در آورده برای من حسه معلمیش گرفته بود
منم میگفتم بله بله !!
جاتون خالی هی به من بیچاره میگفت آخی باید بری مدرسه 2 سال دیگه مونده درست تموم بشه
بهم میگفت باهات سومو کار میکنم بری مثله پلنگ قبول شی
(پلنگ اصطلاحشه ) اصولا" مهیار جان تو کاره حیوونای باغه وحشن
(ههه ههه ههه) این از یک شنبه فرداش که دوشنبه بود داشتم میرفتم فروشگاه سپه که زنگ زدم به مهیار با هم بعد از فروشگاه رفتیم تو پارک لاله نشستیم
.... خلاصه اونجا یه آقا وخانومی بودن یعنی معلوم بود نامزد بودن
دختره هم چادری بود اونا یکم اونورتر ازما نشسته بودند حدودا" یه 3 متر !!! انقدر به منو ومهیار نگاه میکردن
بعد مرده بلند شد رفت یکم اونور تر ولی دختره نشسته بود هی نگاه میکرد منم نگاش میکردم مگه از رو میرفت همینجوری که نگاه میکرد منم کناره مهیار نشسته بودم دیگه گفتم چیه خانوم
بعد دختره روشو کرد اونور بعد با مهیار بلند شدیم مهیار که همینجوری اون مرتیکه نامزدشو نگاه میکرد
خلاصه بچه عصبانی شده بود گفتم ترخدا دعوا راه ندازی
آخه از جامون بلند شدیم داشتیم میرفتیم به سمته اونا خلاصه مهیار همینجوری به یارو نگاه میکرد یارو میخندید مرتیکه عوضی!!!!!
بعدش رفتیم خونه
...
خوده یارو بغله اون دختره ی چادری که مثلا" نامزدشه نشسته ها اونوقت جفتشون همینجوری مارو نگاه میکنن !!!
یعنی واقعا" آدم ندیدن ؟؟؟ خب حتما" ندیدن دیگه !!
باشه برای پسته بعدیم
به خدا گرفتارم فعلا" همتونو دوست دارم
از دور دست ها میبوسمتون
ماجرای سه شنبه هفته ی پیشو تعریف کنم...((: نمیدونید که چی شد ؟؟ حالا همه گی بگید چـــــی شد؟؟
خلاصه قبل از اینکه بریم پاساژ جشن دعوت بودیم خلاصه بعد از اینکه جشن تموم شد ما رفتیم پاساژ بعدش زودی از پاساژه اومدیم بیرون
چون خیلی خسته شده بودیم یعنی ما از 8 صبح به خاطر این جشنه بیدار شده بودیم
و ساعت 9 رسیدیم اونجا این جشنه تا ساعت 11 طول کشید و بعدش اومدیم پاساژ اندیشه خلاصه سرتونو درد نیارم توی این گرما و خستگی و تشنگی
ساعت یک ربع به یک رسیدیم خونه از گشنگی داشتم میمردم
وقتی ناهارمونو خوردیم من و مامانم رفتیم خوابیدم یعنی مامانم بهم گفت میزو جمع کن
بعدش رفت خوابید منم گفتم باشه ولی از شدت خستگی اصلا" نتونستم به خواهرم گفتم میزو جمع کن
بعدش رو تخت پیشه مامانم مثله نعشه ها افتادم و خوابیدم .....!!!!! ![]()
مامانمم بیدار شده بود گفت ملیکا خانوم چقدر میزو جمع کردی ؟؟؟؟
گفتم به خدا خیلی خسته بودم ..): بعداز یک ربع مامانم گفت میری خمیره نون بخری میخوام شب پیتزا درست کنم منم گفتم باشه
بعدش که اومدم بیرون زنگ زدم به مهیار اون بیچاره خواب بود گفتم بپر بدو بیا اونم 10 دقیقه ای اومد
بعدش که خمیرو خریدم هر مغازه ای که بگید رفتم چون میخواستم نوشابه فانتا لیمویی بخرم هیچ جا نداشت
مهیاره بیچاره میگفت حالا نمیشه فانتا نخری ؟؟؟ !!!! رفتم تو مغازه یارو گفت خانوم شرکت فانتا دیگه جنس نمیده !!!
منم رفتم یه نوشابه کوکاکولا خریدم بعدش مهایر گفت برو اینارو بده به مامانت بریم بیرون
منم اومدم خونه مامانم گفت :" ملیکا قارچ یادم رفت برو فروشگاه سپه و قارچ بخر."
منم گفتم باشه خلاصه با مهیار دوتایی رفتیم فروشگاه به خاطره یه قارچه 200 گرمی همون موقع داشتن با کوپون شکر میدادن منم چون چند روز پیشش اومدم بهم شکر نرسد تمو شده بود !!!
بعد همونجا که داشتم میدیدم شکر میدن به مهیار گفتم وای شکر میدن من کوپونامونو نیاوردم که شکر بگیرم حالا جاتون خالی چه صفی بود برای شکر انگار قحطی اومده
مهیار گفت : نمیخواد بیا بریم صفو نگاه کن بهم گفت الان میری خونتون به مامانت چیزی نمیگیا که شکر میدادن بیا بریم بگردیم
خلاصه من دوباره اومدم خونه قارچارو به مامانم دادمو گفتم مامان تو فروشگاه شکر میدادن
مامانم تندی کوپونارو داد بعدش مهیار ناراحت شد خلاصه دوتایی اومدیم تو صفه به اون طولانی وایستادیم توی صفی که شکر را رو میدادن مهیار رفت واستاد منم تندی رفتم اون یکی صفی که باید کوپونو میدادم تا برم پولشو بدمو اونوقت برم شکرو بگیرم
خلاصه من تندی رفتم پولو دادم اومدم پیشه مهیار , مهیاره بیچاره میگفت تاحالا واسه ی مامانم انقدر خرید نکرده بود
تا حالا تو صفه شکر واینستاده بودم که امروز وایستادم ..(:
بعدش دوتایی با 4 کیلو شکر اومدیم خونه اومدم گفتم مامان بیا اینم شکر !!
گفتم دیگه چیزی نمیخوای مامانم گفت خمیر کم اومده برو بازم خمیر بخر من داشت گریم میگرفت !!!!!!!!!!!!!!!
بعدش گفت بر اگر خمیر نداشت برو نون بربری بخر بذارم تو فریزر....!!!!!!! گفتم مامان اجازه میدی یکمم برم مغازه هارو بگردمو بگردمو بیام
مامانم گفت باشه خلاصه من دوباره اومدم بیرون با مهیار رفتیم خمیر بخریم یارو تموم کرده بود بعدش از اونجا به مامانم زنگ زدمو گفتم خمیر نداره
مامانم گفت برو نونو بخر گفتم باشه پس من یکمم بگردم دیگه خلاصه بعد از اینکه اینوگفتو تلفن قطع شد منو مهیار تازه تونستیم بریم بشینیمو حرف بزنیم ...(:
مهیار گفت به مامانت بگو ایندفعه خواست بفرستت خرید همه چیزایی رو که میخواد روکاغذ بنویسه. . ..(: خلاصه یه نیم ساعت که نشستیم
منظورم اینه که تا اون موقع ساعت 7 شب شده بود که ما تا هفت و نیم نشستیم بعدش رفتیم تو صفه نونوایی
خلاصه تو صفه نونوایی دوسته مهیار آقارو دیدیم که اونم داشت نون میخرید من که تو صف وایستاده بودم مهیاره بیچاره هم جوگیر شده بود و اونم سه تا نون خرید ........!!!
ههه ههه ههه بعدش اومدم خونه از شدته خستگی خوابم برد ..!!
.gif)



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گرما کم بود گردو خاک و .... همه ی اینا کم بود که با آنفلانزای خوکی
حالا روبه رو شدیم عجب دردسری گیر افتادیما هی از قصد مردمو تند تند میفرستن مکه که بگیرن
اونوقت میگن این بیماری داره به سرعت پخش میشه ..... (نمیدونم چی بگم ) واقعا" نمیدونم
واقعا" چرا دبیرستان ها برای ثبته نام انقدر بچه ها رو اذیت میکنند ؟؟ من رفتم مدرسمون برای ثبته نام منو که راحت ثبته نام کردن درعرضه 2 دقیقه ناظممون بهم 3 تا فرم داد
سه تاشو پر کردم و سریع ثبته نام شدم ولی دراین مدتی که داشتم فرمارو پر میکردم مهیار هر 2 ثانیه یه بار زنگ میزد اصلا" صبر نداره !!!!
ولی بچه های دیگه رو که میخواستن تازه بیان اوله دبیرستان با دردسرو پارتی بازی و پول
ثبته نام میکردن طوری که دختره آخر سر زد زیره گریه ناظممونم خوشحال از اینکه تونسته گریه ی یه نفرو دریاره
واقعا" دلم داشت کباب میشد برای دختره ناظممون خیلی سخت ثبته نام میکنه یعنی تا گریه ی طرفو نبینه آروم نمیشینه واقعا" آروم نمیشه کلا" خیــــــــــــــــــلی عقده ای
آخه برای ثبته نام کردن بایدد طرف گریه کنه ؟
یعنی اون موقع منو دوستام دلمون میخواست با مشتو لگد بریم تو صورته ناظممون آدمه عقده ای !!!!!!!!!!!!!
حیف که مهیار جلوی مدرسمون منتظرم بود تا بیام بیرون وگرنه به خدا حاله ناظممونو میگرفتم ولی آخرش نفهمیدم دختره ثبته نام شد یا نه ؟ ![]()
گفت شنبه وقتی برگشتم اولین کاری که میکنم میام موهاتو میبینم ![]()
...... ![]()
منتظرم ![]()
![]()
![]()



![]()
، حالا از اين طرفم هی پشته سره هم فيلم سينمايی و كلي چيزاي ديگه ميذاشتن اينا كـــم بـــــود گفتن گردو غبار از عراق اومده هيچی ديگه كلا" خونه نشينمون كردن !!!!!![]()
ولی نميدونم فكر ميكنن مردم بچه ان كه با اين چيزا سره مردومو شيره بمالن واقعا" براشون متأسفم .....
گفتم كه خونه ی ما خيابون كارگر شمالي هست ديگه يعني دقيقا" بالاي خونه ي ما كوی دانشگاه هست
دقيقا" همون روز 18 تير من خونه ی داييم بودم بعد ساعت طرفاي 7 يا 6 بود كه رسيدم خونه وااااااااااااااااااااااای ديدم سره كوچمون همه ی مردم جمع شدن و شعار ميدن همه تو ماشين با موبايلاشون فيلم ميگرفتن
خلاصه يه يك ساعتي گذشت ماشيناي گاردای ويژه اومدن خلاصه جمعيت از هم پاشيده شد نصفشون اومدن تو كوچه ی ما دقيقا" سره كوچمون نصفشون وايستادن منظورم همين كاردای ويژه هست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب

) اونم رشتش رياضي فيزيكه !! راستي ما تو تهران زندگي ميكنيم 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از مسجد به ترتيب ميومدن بيرونو سواره اين ماشيناي مخصوص كه اسمشو نميدونم شدن 2 تا ماشين بود كه همشون سوار شدن حالا جالبيش اينه كه همين موقعه كههمشون دونه دونه داشتن سوار ميشدن خب منم داشتم راهه خودمو ميرفتم ديگه هركدومشون چپ چپ بهم نگاه ميكردن با چشماشون داشتن منو ميخوردن
به جونه خودم خيلي ترسيده بودم نميدونم داشتن كجا ميرفتن فكر كنم داشتن ميرفتن بلوار كشاورزو ببندن يا برن خيابونه انقلاب يا آزادی و ... نميدونم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بوس بوس 
![]()

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت
16:25 به قلم ملیکا | |
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت
17:37 به قلم ملیکا | |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت
17:17 به قلم ملیکا | |
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت
17:58 به قلم ملیکا | |
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت
16:31 به قلم ملیکا | |
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت
16:21 به قلم ملیکا | |

.gif)
.gif)

